زندگی
تنها واژه ای است توخالی که با امید هایمان جان گرفته و بی علت دم میگیرد گرم می شود اوج گرفته و گاهی سوت و کور و در عمق احساس تنهایی وجودمان سوت و کور و بی صدا و پر هق هق می میرد .
تنها ما بر آن نام نهاده ایم نامی زیبا ،فریبنده ،جذاب اما فقطو فقط توخالی .
درست همانند زالویی شده ایم که حاضریم برای زنده ماندنمان انگل وار از دیگران تغذیه کنیم تنها برای هیچ تنها برای ماندن برای پوسیدن و در لجن علاقه های مادی توخالی زندگی فرورفتن.
هرکس بهانه ای برای زندگی یافته که خود در بیرون به آن بالیده و در درون از آن احساس شرم می کند .
گاهی عشق
گاهی پول
شهرت
اعتبار
زیبایی
نفوذ
اما همه و همه در درون به خود می خندند و به دیوانگی و ابلهی خود در ماندن واقفند اما چه سود از فرط ضعف و ناچیزی یارای تغییر یا اتمام را ندارند.
همه زندگی را بی شک در مواقعی شده که به زبان سرخشان سیاه جاری کرده اند. اما همه از سرخی خون مرگشان می ترسند.
ای کاش آدمهای اطرافمان می دانستند که تا چه حد اگر این بازی بی قاعده پوچ بی داور را ساده بازی کنند راحت تر خواهند برد.
کاش می دانستند ای بازی برنده ای ندارد بازی دنیا بی سود است و کسی کیش و ماتگر کس دیگری نیست آنگاه فقط ادامه می دادند و گاهی حتی در ادامه به هم راهنمایی می کردند تا مبادا در این دو روز بازی قلعه روح کسی ویران و سرنگون شود.
اما حیف
افسوس
و
اندوه برای این آدمها که همه چیز را در ماندن و بردن و دروغ یافته اند.
همگی معتادیم اما از آن خوشحال .
همگی گاهی از فرط نبود درد می کشیم اما باز امید داریم.
با همه های و هوی همه ما همه مانند یک افیونی درمانده ایم که روزی در لجن بی شادی – خسته و در گوشه ای از شب خالی از آدمیت جان خواهیم داد.
اما نفس بکش می دان زندگی برای تو زیباست ولی زمان گواه من است.
(آوات)

گاهی وقتها آدما به خاطر هیچ و پوچ از بعضی تصمیم های خودشون استنباط هایی می کنند
که خنده آور و عجیبه
یکی از خنده دار ترین این نتایج مال من بود و زندگی من.
دنیایی که بی خودی سیاه شد ُسنگ خورد و تا مرز نابودی پیش رفت به خاطر یک .....
آری
امروز من با دلی مالا مال از محبتی لا اقل از نظر خودم آسمانی برگشته ام تا ورق های دنیای زیبای انتظار تازه دقایق شادی ام را بنویسم.
از۲۷/۱۲/۸۴ تا ۲۷/۱/۸۶ چقدر میشه.
به اندازه همین از نوشتن دور بودم اما .......
به قول یکی گفتنی بی خیال..
اولین پست رو با شعری از تمام هستی ام که زندگی ام به خاطر حضور وجود اوست آغاز می کنم .شعری که شاعر ترانه های عشقی زیبا بود.
(عطر شب بو)
آسمان ای آسمان خورشید جادویت چه شد؟
آبی بی کرانت رقص پرستویت چه شد؟
نم نم یک ریز باران در دلم غم آورد
ناز زیبای نگاهت عطر شب بویت چه شد؟
آن همه نازک خیالی ها وگرمای تنت
پرتو باغ هوس آلود مینویت چه شد؟
آن فروغ بی کران وآتشین خنده ات
یک جهان آشوب و افسون رویت چه شد؟
نیلی رویایی و مواج پر دشت سینه ات
حوری افسونگر چشم و ابرویت چه شد ؟
(به قول خودم و خودت ای همه وجود من نبود تو نبود من)
این هم سند دستی رونوشت دل من با امضای اسم تو
