Bi Khial

بیش از سلام تا یادم نرفته خداحافظ
امشب تمام ستاره های آسمان گریه می کنند ..
امشب تمام مرغان آسمان اشک می ریزند ...
امشب اشکی از چشمی می ریزد ...
امشب قلبی شکسته و صدای شکستن آن به آسمان میرسد .
اما نمیدانم چرا به گوش او صدایی نمیرسد ... ؟
من صدای شکسته شدن قلبم را شنیدم .. .
نمی دانم خدائی هست ؟ اگر هست چه خدای خاموشی است ..
از این همه خاموشی دلم می گیرد و دوست دارم فریاد بکشم ...
آخر با که بگویم درد این قلب شکسته را ؟
آخر با که بگویم که قلب من عاشق قلبی بود که با سنگ بیابان فرقی نداشت
قلب من عاشق قلبی بودکه اصلا قلب نبود
دلم میخواهد آنقدر فریاد بکشم که صدای فریادم قلب خدا را به لرزه بیندازد .
دلم می خواهد فریاد بزنم و به خدا بگویم " تو چطور میتوانی این همه نا عدالتی
را ببینی و به صدا در نیایی ؟
مگر نه اینکه میگویند تو بخشنده ای پس گناهانم را ببخش و بگذار آزاد باشم
مگر نه اینکه میگویند تو رحیمی ؟ پس چرا به من رحم نمی کنی ؟ و خود خاصم نمیکنی
پس رحمتت کجاست ؟
خدایا به او بگو . به او بگو باز دوستش دارم ...و خواهم داشت
آری ... آری به او بگو باز هم دوستش خواهم داشت
باش:آری فقط باش
بودنت کافیست
که بودنت جانشین همه نبودنهاست
فقط باش تا همیشه که این تمام آرزوی من است
ای کاش قلب سنگیت که درون سینه ات یخ بسته است
ذره ای از قلب من خبر داشت و حس می کرد که چطور با تو
یک رنگ و صادق بودم ولی نشد
ديگه دير شده ، واسه خيلی چيزا، واسه خيلی حرفا...
خيلی وقت بود که آرزوی نشستنت رو کنار خود داشتم،ولی نبودی ونشد
خيلی وقت بود که فکر نشستنت کنارم به من دلگرمی ميداد ولی نبود
خيلی وقت بود آرزوی حرف زدن با تو رو داشتم،ولی نشد
خيلی وقت بود که آرزوی نگاهی پر از محبتت رو داشتم،
ولی نگاهت رو از من دریغ کردی
خيلی وقت بود که آرزوی لبخندی از تو رو برای خودم می خواستم،
ولی ...
حالا تو يه لحظه اومدی ،پيشم نشستی ، باهام حرف می زنی ،
حتی نگام ميکنی ، فقط به جای اينکه بخندی گريه می کنی.
گريه نکن.
آروم باش تا دل منم آروم بگيره.
نمی دونم به چی داری فکر می کنی ،
شايد به گذشته، شايدم به الان ، يا شايد به بعد از اين.
اما اگر روزی دلت هوای غروب کرد و گرفت،
و يا اگر روزگاری دلت رو نامردمانی بی رحمانه شکستند ،
به ياد بيار ، به ياد بيار من رو منی که الان جلوی چشمات فقط یه تکه گوشت مرده و سرد هستم که زود خلاص شد آره به یاد بیار
به ياد بيار که دستانم تو انتظار تو باز موندندو حالا نصیب خاک میشن
هر وقت زير بارون پاييزی رفتی اشکم رو به ياد بيار که دیگه نخواهد بارید آره دیگه آوات همون آوات گریون و نونور نیست تو یادش دادی
هر وقت آبی دريا کنار ساحل رو ديدی دل درياييمو به ياد بيار که موج موج شکست
هر وقت به کوه رفتی استواريم رو تو عشقت به ياد بيار که هرگز نا امید نشد ولی نشد
هر وقت آبی آسمون رو ديدی به ياد بيار آرزوم رو که
می خواستم زير سقف اين آسمون فقط با تو باشم ولی نشد چون من برادرت بودم و هابیل و قابیل داستان ما نبود
با تو ام ، مثله روزای گذشته منو از خاطر نبرو فقط اندازه ی کاغذ روی دیواری که اسمم روش خواهد بود به یادم باش همین...
یک خواهش یک تمنا ،جايی تو اون گوشه های ذهنت، منو دفن کن .
نه شاعرانه تر اينه که بگم ..مرا به خاک بسپار..
اما منو چه به شاعری؟ ! نه!
منی که حرفی جز سکوت ندارم .
تنها اينو بدون، اميد من " سکوت من پر بود از رازهای نا گفته"
سکوتم رو باور کن . حداقل حالا که نيستم .
تو رو خالصانه دوست داشتم دارم و خواهم داشت تا روزی که حال هر روزی باشه من تو رو باز ببینم و بگم که باز دوستت دارم
مثل احساس بعد از دعا
و اگر خدا بخواد
بعد از مرگم
تو رو بيشتر دوست خواهم داشت...
برای با تو بودن بايد از تو گذشت .
يا
برای با تو بودن بايد از بودن گذشت ...
دلخورم ... از تو؟ نه بابا ! از خودم ...
از اینکه به خودم اجازه هوس خوردن میوه ممنوعه رو دادم که تو باشی
از اینکه ساده بودم ... صاف بودم ... آب بودم ...
سردرگمم ... نگرانم ... نگران تو ؟ نیستم ... اصلا نیستم ...
می دونم انقدر آدم هست که حسرت با تو بودن رو بخورن و مثل من بمیرن که کم نیاری
نگران خودمم ... نگران آینده ... فکر می کنی می ترسم؟
به خدا نه ... نمی ترسم ... فکر کردن بهش آرومم می کنه ...
مرگ نیستی نیست .... آغاز بودنه ...
خسته ام ... از تظاهر به شادی ... از فکر های جورواجور ... از این همه بی تفاوتی
از بودن ... از نوشتن ... از تو ؟ ... نمی دونم ... شاید ... شاید هم نه ...
می دونم ناراحتی ... می دونم ضربه خوردی می دونم اذیتت کردم می دونم خیلی بد گفتم می دونم که باید فقط برادرت می بودم ولی نشد
می دونم فحشم دادی لعنتم کردی ... می دونم هنوز نتونستی ببخشیم ولی ...
چشماتو بببند و آروم ده بار پشت سر هم و
زیر لب بگو ... مُرد مُرد مُرد مُرد مُرد ...
پايان ، تموم ، Finish ، The End ،


تمام شد.
ديروز شيطان را ديدم در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بودفريب ميفروخت
مردم دورش جمع شده بودند هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند
توي بساطش همه چيز بود
غرور حرص دروغ
وخيانت و جاه طلبي
هركس چيزي ميخريد و درازايش جيزي ميدادبعضي ها تكه اي ا ز قلبشان را ميدادند و بعضي پاره اي ازروحشان را بعضي ها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را
شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم را ميداد حالم را بهم زد
دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم انگار ذهنم راخواند موذيانه خنديد و گفت من كاري به كسي ندارم
فقط گوشه اي بساطم را پهن كرده ام و آرام نجوا ميكنم نه قيل وقال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي ازمن بخردمي بيني
آدمها خودشان دور من جمع شدند جوابش را ندادم آنوقت سرش را نزديكتر آورد و گفت البته تو با اينها فرق ميكني
تو زيركي و مومن زيركي و ايمان آدم را نجات ميدهد اينها ساده اند و گرسنه به جاي هرچيزي فريب ميخورند
از شيطان بدم مي آمد حرفهايش اما شيرين بود گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت ساعتها كنار بساطش نشستم
تا اينكه چشمم به جعبه عبادت افتاد كه لابلاي چيزهاي ديگر بود دور از چشم شيطان آنرا برداشتم و توي جيبم گذاشتم
با خودم گفتم بگذار يك بار هم كه شده كسي چيزي از شيطان بدزدد بگذار او هم يك بار فريب بخوردبه خانه آمدم و دركوچك
جعبه عبادت را باز كردم توي جعبه آن جز غرور چيزي نبود جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت
فريب خورده بودم فريب دستم را روي قلبم گذاشتم نبود فهميدم آنرا كنار بساط شيطان جا گذاشتم نبود تمام راه را دويدم
تمام راه لعنتش كردم تمام راه خدا خدا كردم ميخواستم يقه نامردش را بگيرم عبادت دروغيش را توي سرش بكوبم
و قلبم را پس بگيرم به ميدان رسيدم شيطان اما نبود آنوقت نشستم و هاي هاي گريه كردم اشكهايم كه تمام شد بلند شدم
بلند شدم تا بيدليم را با خود ببرم كه صدايي شنيدم صداي قلبم را و همان جا بي اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم
به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
خودت را بگشا ، بشر خراب شده ! خودت را بگشا و بگذار ماهی یان رنگارنگ و خرچنگها بسیار بدرخشند . .......انسانها کاش اکنون به سمت من بالا آیند .
( در دوره ی ما .. همه چیز پوچ شده . همه چیز یکسان شده . همه چیز بوده... تمام میوه های ما گندیده اند ، تمام کارها پوچ بوده اند.
ما همه افسرده شده ایم .
چاه ها همه خشکیده اند ، دریا عقب رفته ، خشکی هویدا شده است ،هیچ چیز دز عمق فرو نمیرود.
نه نه ، این نوع غم دیگر نه !
حتی خسته تر از آنیم که بمیریم . همچنان هوشیار و به حیات خود ادامه میدهیم ـ در گورها .
ولی تو ، تو بدان که در اینجا ـ برای مدت طولانی اینجا نخواهی ماند ـ زورقت در اینجا نمی باید در خشکی باقی بماند .
این تو را نشان میرود . این بانگ پریشانی برای توست که تورا صدا میزند . بیا ، بیا ، بیا ، وقتش رسیده است . وقت اصلیش !
آه زرتشت، تو بسختی خود را سراپا نگاه داشته ای. برقص ! تا اینکه نیافتی! و وقتی تو در رقصی آیا من حق گفتن این را خواهم داشت : << بنگرید ! این آخرین انسان شاد را که می رقصد : >>
از کتاب : چنین گفت زر تشت
اثر: فردریش نیچه
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
تمام شد
هر که رفت
پاره ای از دل ما را
با خود برد ...
اما
او که با ماست
او که نرفته است
از او بپرسید
که چه می کند با دل ما !؟ ...
تمام شد.
پروردگارم لحظه ای به این شکسته دل گوش فرا ده .ببین که رنج بی کسی در روزهایم چگونه
نفوذ کرده .خدای بزرگم در این دنیا همه چیز برایم آفریدی جز یک گوش که حرفهایم را بشنود
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
زندگی به من آموخت که چگونه گريه کنم
امّا گريه به من نياموخت که چگونه زندگی کنم
تو نيز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم
امّا به من نياموختی که چگونه فراموشت کنم
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
این نوشته های بالایی رو فقط واسه یک نفر نوشتم که میدونم و میدونه که کیه ولی خودش رو به کوچه ی علی چپ می زنه اینها رو واسه اون نوشتم تا بخونه و بگه بده و یا خوب و از نظر دستوری و آهنگ مشکل داره یا نه چون اون احساس نداره تا بدونه این حسی که داره من روز به روز بیشتر خفه می کنه چیه یعنی اصلا اون نمیتونه توی ذهنش از من .........
خلاصه اون سنگه اما هنوزم برام بته.
دیشب به خودمون خندیدم آره به خودمون به منی که حتی جرات نگاه کردن به در خونه تون رو نداشتم و پا تو کوچه تون نذاشتم و به تویی که حتی نپرسیدی من مردم یا زندم اگه مردم که هیچی و اگه زندم چرا دارم مثل خوره و زالو خودم رو می خورم و می کشم
می دونم که بازم چیزی حالیت نمیشه اصلا یادم نبود تو سنگی و احساس نداری مخصوصا برای من که ابدا
خدایا اگه هستی فقط یه بار به من گوش کن
بیشتر از این عذابم نده دارم زره زره میمیرم
زودتر خلاصم کن تا نمونم و ببینم که یه روزی اون .................
خدایا تمومش کن
اگه هستی هستی من رو نیست کن.![]()
راستی تو که ریاضیت قویه میتونی جواب این رو بدی
محیط درد مرا ضرب در عذاب کن شاید که بتوانی مساحت
رنج مرا حساب کنی
آیا می تونی؟
فکر نکنم چون تو سنگی از احساسات چیزی حالیت نیست. ![]()

چيزي نيست كه چشم نتواند نبيند
There is nothing that the eye can not see
چيزي نست كه قلب نتواند احساس كند
There is nothing that the heart can not feel
چيزي نيست كه عشق نتواند التيامش بخشد
There is nothing that the love can not heat
هر آنچه كه در انتظار است مفهوم بودن دارد
Whatever is waiting it is meant to be.
( متن يكي از آهنگهاي قديمي كريس دي برگ )
من خيلي از اين آهنگ و شعرش خوشم مياد نميدونم شنيديد يا نه ولي اين متن و ترجمه ي شعرش بود و قابل توجه افرادي است كه ميگن احساس ندارند.
![]()
راستي يه جمله ي جالب خوندم كه معلوم ميكنه انسان نبايد هيچوقت نااميد بشه و هر كاري از دستش برمياد و اون هم اينه كه :
تو آني تواني به آني جهاني به فاني كشاني.
( خوب بيد )
![]()
اين پاييني هم عكس يكي بيد كه من ميشناسمش. ![]()
![]()
![]()